أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

63

تجارب الأمم ( فارسى )

- « اى مردم ، شما همهء مردم را نزاده‌ايد [ 1 ] ، مردم مردم‌اند تا هنگامى كه از خويشتن پاس دارند و دشمن را از خويش برانند . توران به پيرامون شما دست انداخته‌اند ، و اين نيست مگر از آن كه شما دشمن را باز نداشته‌ايد و كار را آسان گرفته‌ايد . خداوند كشور را به ما داده است تا ما را بيازمايد ، كه اگر سپاس گوييم فزونى بخشد و اگر ناسپاسى كنيم كيفر دهد . ما خاندان نيكى و كان شاهى باشيم . چون فردا شود فراز آييد . » مردم پوزش خواستند و گفتند : چنين كنيم . چون فردا شد ، خاندان شاهى ، نژادگان ، اسواران و مهتران را پيام داد و فرا پيش خواند . به سران بار داد و موبدان موبد را گفت تا در برابر تخت او بر كرسى نشيند . [ 14 ] آنگاه برخاست تا سخن آغاز كند . نژادگان و خاندان شاه از جاى برخاستند . منوچهر گفت : - « بنشينيد ، من بدان برخاسته‌ام كه سخن به گوش شما رسانم . » پس همگى نشستند و منوچهر چنين گفت : - « اى مردم ، آفريده ، آفريدگار راست و سپاس بخشنده را . در برابر خداى توانا سرها فرود آيند . از ناگزير گريزى نباشد . از آدمى ، چه جوينده چه جستار ، زبونتر ، و از آفريدگار نيرومندتر نباشد . از آن كه جستار در دست خويش دارد تواناتر ، و از آن كه در دست جويندهء خويش گرفتار است ناتوانتر نباشد . به هوش بودن روشنى است ، و بى پروايى تاريكى ، و نادانى گمراهى . نخستين رفته است و واپسين ، ناگزير به پيوستن است . ريشه‌ها از پيش برفتند و ما شاخه‌ها باشيم ، و شاخه پس از ريشه پايدار نماند . يزدان فرهمند ، كشور را به ما بخشوده است . او را سپاس مىگوييم و رستگارى و راستى و باور استوار از او مىجوييم . - « شهريار را بر مردم حقى است و مردم را بر وى حقى . حق شهريار بر مردم آن است كه از او فرمان برند و با او يك رنگ باشند و با دشمنانش بجنگند . حق مردم بر شهريار آن كه روزىشان به هنگام دهد . چه ، مردم را پشتوانه‌اى و سودايى جز او

--> [ ( 1 ) ] در متن ، نيز در طبرى ( 1 : 436 ) و ابن اثير ( 1 : 166 ) اصل عبارت يكسان و چنين است : « ايّها الناس ، إنّكم لم تلدوا الناس كلّهم . »